تبلیغات
اهالی بهشت و جهنم - گفتگو با میتی در قبرستان

گفتگو با میتی در قبرستان

نویسنده: مدیر وبلاگ
تاریخ: پنجشنبه 15 اسفند 1392 ـ 00:01

علّامه مجلسی از اصبغ بن نُباته روایت می‌کند که گفت: من در مدائن، نزد سلمان فارسی رفت و آمد داشتم. روزی نزد او آمدم دیدم او بیمار است و همان بیماری منجر به وفات او شد، وقتی بیماری او شدت یافت و یقین به مرگ خود پیدا کرد به من فرمود:

ای اصبغ، رسول خدا (ص) با من عهدی کرده و به من فرموده است:

«ای سلمان، هنگامی که وفات تو نزدیک شود، مُردهای با تو سخن خواهد گفت.»

و من میخواهم بدانم مرگم نزدیک شده یا نه.

اصبغ گوید: گفتم ای برادر چه دستور میدهید؟ فرمود: تختی آماده کن و مرا به وسیله‌ی آن به قبرستان ببر. اصبغ گوید: من رفتم و تختی آوردم و آن را فرش نمودم و او را توسط افرادی حمل نموده و به قبرستان بردم. وقتی به قبرستان رسیدیم فرمود: مرا به طرف قبله قرار دهید. وقتی رو به قبله شد با صدای بلند فریاد زد:

«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ عَرْصَةِ الْبَلاءِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا مُحْتَجِینَ عَنِ الدُّنْیا»:


«سلام بر شما ای اهل سرزمین بلا و گرفتاری، سلام بر شما ای کسانی که از دنیا جدا شده
اید.»

کسی او را جواب نداد، بار دوم ندا کرد:


سلام بر شما ای کسانی که مرگ، خوراک و غذای آن‌ها شد، سلام بر شما ای گروهی که زمین، بین شما و اهل دنیا پرده و حائل شد، سلام بر شما ای کسانی که به اعمال دنیای خود رسیدید، سلام بر شما ای کسانی که منتظر نفخه‌ی اول (صور اسرافیل) هستید.


شما را به خدای بزرگ و پیامبر کریم قسم می
دهم که یکی از شماها جواب مرا بدهد، من سلمان فارسی صحابه‌ی رسول خدا (ص) هستم، آن حضرت به من فرموده است:

هنگامی که مرگت نزدیک شود مرده
ای با تو سخن خواهد گفت.

می
خواهم بدانم آیا مرگم نزدیک شده یا نه.

وقتی سلمان ساکت شد مرده
ای از قبرش به سخن آمد و گفت:

«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ، یا اَهْلَ الْبَناءِ و الْفَناءِ الْمُشْتَغِلُونَ بِعَرْصَةِ الدُّنْیا»:


«سلام بر تو و رحمت و برکات خدا بر تو باد، ای اهل بنا و فنا ـ ای کسانی که می
سازید و نابود میشوید ـ که مشغول به کار دنیا هستید.»

ما سخنان تو را شنیدیم و اگر سؤالی داری جواب می
دهیم، پس هر چه میخواهی بپرس خدا تو را رحمت کند.

سلمان به او فرمود: بگو بدانم تو ای گوینده، بعد از مرگ آیا از اهل بهشتی یا از اهل دوزخ؟


گفت: ای سلمان، خداوند مرا مورد عفو و کرم خودش قرار داد و من از کسانی هستم که خداوند نعمتش را شامل حالش ساخت و با رحمت خود مرا به بهشت برد.


سلمان فرمود: خوب حالا مرگ را برایم توصیف کن که آن را چگونه دیدی و درک کردی؟ گفت:


«یا سَلْمانُ فَوَ اللهِ اِنَّ قَرْضاً بِالْمَقاریضِ وَ نَشْراً بِالْمَناشیرِ، لَأَهْوَنُ عَلَیَّ مِنْ غُصَّةِ الْمَوْتِ»:


«ای سلمان، سوگند به خدا، به درستی که بدن را با مقراض و قیچی چیدن و آن را با ارّه بریدن برای من آسان‌تر از مرگ است.»


بدان که من از کسانی بودم که خداوند در دنیا توفیق کار خیر داده بود و واجبات را بجا می
آوردم و کتاب خدا را میخواندم و در نیکی به پدر و مادرم کوشا بودم و از محرّمات الهی دوری میکردم و از ظلم و ستم به دیگران برکنار بودم و از ترس سؤال در قیامت، شب و روز دقت در کسب رزق حلال داشتم، در کمال سلامتی و خوشی بودم که ناگهان بیمار شدم و مدتی بیماریم طول کشید، تا اینکه اجلم فرا رسید.

آن گاه دیدم شخصی درشت هیکل و با قیافه‌ی وحشتناکی در برابرم ایستاد، نه به آسمان بالا می
رفت و نه به زمین فرو میرفت، اشاره به چشمم کرد و آن را کور کرد و اشاره به گوشم کرد و آن را کر نمود و باز به زبانم اشاره کرد و آن را لال نمود دیگر نه میدیدم و نه می‌شنیدم. ناگهان دیدم خانواده و نزدیکانم گریه میکنند و خبر مرگم به همسایهها و برادران دینی رسید.

به او گفتم: تو کیستی که مرا از اموال و خانواده و فرزندانم بازداشتی؟


گفت: من ملک الموتم، آمده
ام تا تو را از دنیا به آخرت ببرم، دیگر عمرت تمام شده و مرگت فرا رسیده.

در همین موقع که او این سخنان را می
گفت، ناگهان دو نفر دیگر وارد شدند که نیکوتر و بهتر از آنها هرگز ندیده بودم، یکی از آن دو در سمت راست و دیگری در سمت چپ من نشستند و به من گفتند: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ.

ما کتاب تو و نامه‌ی اعمالت را آورده
ایم، آن را بگیر و در آن نگاه کن و بخوان.

گفتم: کدام کتابم را بخوانم؟ گفتند: ما آن دو فرشته
ای هستیم که در دنیا همراه تو بودیم و تمام خوبیها و بدیهایت را نوشتهایم و این نامه‌ی عمل توست.

ابتدا به نامه‌ی حسنات و نیکی
هایم که در دست فرشته‌ی رَقیب بود، نگاه کردم و از آن خوشحال شدم و خندیدم و بسیار شادمان گشتم. آن گاه به نامه‌ی بدی‌ها و گناهانم که در دست فرشته‌ی عتید بود نگاه کردم و از آنچه در آن نامه دیدم محزون شدم و به گریه افتادم.

آن دو فرشته به من گفتند: مژده باد تو را که خیر و خوبی برای توست.


سپس آن شخص اول (ملک الموت) به من نزدیک شد که روحم را بگیرد و روحم را به تدریج گرفت و گویا فشار همه‌ی دشواری
ها و سختیهایی که از آسمان به زمین وارد میشود بر من عارض گردید، تا اینکه روح به سینهام رسید. سپس با حربهای به من اشاره نمود که اگر آن را بر کوه‌ها قرار میداد آن‌ها آب میشدند. آن گاه روح از بالای بینیام بیرون آمد، که ناگهان صدای ناله و فریاد اهل و عیالم بلند شد و هر چه میگفتند و انجام میدادند، من نسبت به آن عالِم بودم و درک میکردم.

وقتی گریه و ناله و شیون و جزع و بیتابی اهل و عیالم بالا گرفت، ملک‌الموت با ناراحتی رو به آن‌ها کرد و گفت: برای چه گریه می
کنید؟ به خدا سوگند ما به او ظلم و ستمی روا نداشتیم و به او تعدّی و تجاوزی نکردیم که شما این گونه ناله کنید و گریه سر دهید، ما و شما همگی بنده‌ی خدای واحد هستیم، اگر شما هم مأمور میشدید از جانب خدا، با ما همین طور رفتار مینمودید و امر خدا را اجرا می‌کردید. به خدا سوگند ما روح او را نگرفتیم مگر آن وقتی که رزقش تمام شد و مدت عمرش به پایان رسید و او به سوی پروردگار کریم رفت و هر طور بخواهد درباره‌ی او حکم کند و او بر هر چیزی تواناست.

شما هم اگر صبر کنید اجر و پاداش خواهید داشت و اگر بی‌تابی کنید گناه کرده
اید. من برای قبض روح دختران و پسران و پدران و مادران شما بسیار به سوی شما بازمیگردم.

سپس در همین هنگام از نزد من رفت و روح من هم همراه او بود، فرشته‌ی دیگری نزد او آمد و روح مرا از او گرفت و آن را در پارچه‌ی حریری نهاد و بالا برد و به محضر خدای تعالی عرضه کرد. خداوند سبحان از کوچک و بزرگ و از نماز و روزه‌ی ماه رمضان و حج بیت الله الحرام و قرائت قرآن و زکات و صدقات و بقیه‌ی امور واجبه سؤال نمود.


و نیز از اطاعت پدر و مادر و از کشتن افراد بی‌گناه و خوردن مال یتیم و از ستم به مردم و از تهجد و شب‌زنده‌داری و شبیه این امور سؤال نمود. سپس با اذن خدای تعالی روح مرا به زمین برگرداندند، در همین موقع بود که دیدم شخصی که می
خواست مرا غسل دهد آمد و لباسهایم را از تنم بیرون آورد و شروع به غسل دادن بدن من نمود که روح صدا زد: ای بنده‌ی خدا با این بدن ضعیف مدارا کن، به خدا سوگند از هیچ رگی بیرون نیامدم مگر اینکه پاره شد و از هیچ عضوی خارج نشدم مگر آنکه شکافته شد.

سوگند به خدا اگر غاسل سخنان مرا می
شنید دیگر هیچ میتی را غسل نمیداد، ولی او سخنان مرا نمیشنید و آب بر بدنم ریخت و مرا سه غسل داد و در سه پارچه، کفن کرد و حنوط نمود و آن (کفن و حنوط) توشهای بود که با خودم به آخرت آوردم.

سپس انگشترم را از دستم بیرون آورد و به پسر بزرگم داد و گفت: خداوند در مرگ پدرت به شما اجر و پاداش نیکو دهد، سپس مرا در کفن پیچید و خانواده و همسایه
ها را صدا زد و گفت: بیایید با او وداع کنید، پس از وداع آن‌ها مرا بر تابوت چوبی گذاشتند و بردند و روح من در این موقع بین صورت و کفنم بود تا اینکه مرا بر زمین گذاشته و بر من نماز خواندند. وقتی نماز تمام شد و مرا به طرف قبر بردند و سرازیر در قبر نمودند وحشت زیادی به من دست داد.

ای سلمان، ای بنده‌ی خدا وقتی در لحد قرار گرفتم گویا از آسمان به زمین افتادم.


خشت‌ها را بر لحد چیدند و خاک بر بدن من ریختند، آن گاه روح به زبان و چشم و گوشم برگشت. وقتی مردم برگشتند من گفتم:


ای کاش من هم می
توانستم با آن‌ها برگردم که در همین هنگام از گوشه‌ی قبر صدایی آمد:

(کَلّا إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ):


«هرگز، غیر ممکن است، این سخنی است که او می
گوید و در پشت سر آن‌ها ـ پس ازدنیا ـ عالَم برزخ است تا روز قیامت.» (همین جمله در سوره‌ی مؤمنون، آیه‌ی 100 آمده است)

گفتم: ای کسی که با من سخن می
گویی تو کیستی؟ گفت: من فرشتهای به نام مُنَبِّهْ هستم.

خدای عزوجل مرا مأمور و موکّل بر همه‌ی مخلوقات خود کرده تا خبر دهم به آن‌ها بعد از مرگشان تا در برابر خدای تعالی، خودشان اعمالشان را بنویسند.


سپس مرا کشید و نشاند و گفت: عملت را بنویس. گفتم: من نمی
توانم آن‌ها را بشمارم (و یادم نمیآید)، گفت: آیا سخن پروردگارت را نشنیدهای که میفرماید:

(أَحْصاهُ اللهُ وَ نَسُوهُ):


«خداوند آن‌ها را می
شمارد ـ و به یاد میآورد ـ در حالی که او فراموش کرده؟» (سوره‌ی مجادله، آیه‌ی 6)

سپس به من گفت: بنویس، من به تو املاء می
کنم.

گفتم: چیزی که بر آن بنویسم کجاست؟


او مقداری از گوشه‌ی کفن مرا گرفت و پاره کرد و گفت: بر این صفحه بنویس.


گفتم: قلم کجاست؟ (من وسیله‌ی نوشتن ندارم)، گفت: انگشت سبّابه است.


گفتم: جوهر ندارم، گفت: آب دهانت. سپس آنچه در دنیا انجام داده بودم به من گفت و من نوشتم، به طوری که هیچ کوچک و بزرگی باقی نماند، همان طور که خدای تعالی فرموده:


(وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لایُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلّا أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لایَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً):


«و می
گویند: ای وای بر ما این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته، مگر اینکه آن را به شمار آورده و تمام اعمال خود را حاضر میبینند و پروردگارت به هیچ کس ستم نمیکند.» (سوره‌ی کهف، آیه‌ی 49)

سپس او آنچه نوشته بودم (آن کتاب) را گرفت و مُهری بر آن زد و به گردن من انداخت و گویا تمام کوه
های دنیا را طوق گردن من کردهاند.

گفتم: ای منبّه، چرا با من این چنین رفتار می
کنی؟ گفت: مگر سخن پروردگارت را نشنیدهای که میفرماید:

(وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً ـ اِقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً):


«و هر انسانی اعمالش را بر گردنش آویخته
ایم، و روز قیامت کتابی برای او بیرون میآوریم که آن را در برابر خود گشوده میبیند ـ (و به او میگوییم:) کتابت را بخوان کافی است که امروز خود حسابگر خویش باشی.» (سوره‌ی اسراء، آیه‌ی 13 و 14)

این گونه در روز قیامت به تو خطاب می
شود و تو را روز قیامت میآورند و نامه‌ی عملت در برابر دیدگانت گشوده میشود و تو بر علیه خودت گواهی میدهی.

سپس از نزد من رفت و فرشته‌ی منکر با قیافه
ای وحشتناک و ترس‌آور آمد در حالی که عمودی آهنین در دست داشت، به طوری که اگر جنّ و انس جمع میشدند نمیتوانستند او را حرکت دهند. او فریادی بر سر من زد که اگر تمامی اهل زمین آن را میشنیدند می‌مردند.

«ثُمَّ قالَ لی یا عَبْدَ اللهِ اَخْبِرْنی مَنْ رَبُّکَ؟ وَ ما دینُکَ؟ وَ مَنْ نَبِیُّکَ؟ و َ ما عَلَیْهِ اَنْتَ؟ وَ ما قَوْلُکَ فی دارِ الدُّنیا؟»:


«سپس به من گفت: ای بنده‌ی خدا به من خبر ده پروردگارت کیست؟ و اینکه دین تو چیست؟ و پیغمبرت کیست؟ و تو بر چه وضعی و عملی بودی؟ و سخن تو در زندگی دنیا چه بود؟»


از ترس او زبانم بند آمده بود و در کار خود سرگردان بودم و نمی
دانستم چه بگویم و گویا از ترس، تمام اعضای بدنم داشت جدا می‌شد که رحمت پروردگارم شامل حالم شد و قلبم آرام گرفت و زبانم باز شد و به او گفتم: ای بنده‌ی خدا چرا مرا میترسانی؟

و من شهادت می
دهم که هیچ معبودی به جز خدا نیست، و محمد (ص) رسول خداست، و الله پروردگار من و محمّد (ص) پیغمبرم و اسلام دین من و قرآن کتابم و کعبه قبله‌ی من و علی (ع) امام من است و مؤمنین برادر من هستند.

و باز شهادت بر یگانگی خدا می
دهم و گواهی میدهم که او شریکی ندارد و محمّد (ص) بنده و پیامبر اوست. این سخن من و اعتقاد من است و روز قیامت هم با همین اعتقاد، پروردگارم را ملاقات میکنم.

آن گاه او به من گفت: حالا مژده باد تو را ای بنده‌ی خدا که نجات یافتی و در سلامتی، و بعد از نزد من رفت.


سپس فرشته‌ی نکیر به نزد من آمد و صدای وحشتناکی که از صدای اول مهیب
تر بود سر داد که اعضای بدنم به لرزه درآمد. او به من گفت: ای بنده‌ی خدا عملت را عرضه کن، و من در جواب دادن به او حیران و متفکر بودم که خداوند، ترس و وحشت مرا برطرف ساخت و جوابهای او را به من الهام کرد و توفیقم داد.

من گفتم: ای بنده‌ی خدا، با من مدارا کن. من وقتی از دنیا بیرون آمدم شهادت بر یگانگی خدا می
دادم و بر رسالت محمّد (ص) گواهی دادم و اینکه بهشت و جهنم و صراط و میزان و حساب و سؤال منکر و نکیر و برانگیخته شدن در روز قیامت و آنچه خداوند در بهشت از نعمتهایش که وعده داده و عذابی که خدا در جهنم قرار داده است همگی حق است. و اینکه قیامت فرا خواهد رسید و هیچ شکی در آن نیست و خداوند همه‌ی افرادی که در قبرها هستند برمیانگیزد.

آن گاه به من گفت: ای بنده‌ی خدا مژده باد تو را به نعمت
های همیشگی و نیکی پا بر جا و جاودان. سپس مرا در قبرم خوابانید و گفت:

«نَمْ نَوْمَةَ الْعَروُسِ، ثُمَّ اِنَّهُ فَتَحَ لی باباً مِنْ عِنْدِ رَأْسی اِلَی الْجَنَّةِ»:


«در کمال آسایش و خوشی بخواب، سپس دری از جانب سرم به طرف بهشت گشود.»


و دری هم از طرف پایم به دوزخ باز کرد. سپس گفت: ای بنده‌ی خدا به بهشت و نعمت
های آن که به سوی آن میروی نگاه کن، و به آتش جهنم و آنچه از آن نجات یافتی نیز بنگر.

سپس درب پایین پایم را بست و درب بالای سرم را که به بهشت باز می
شد باز گذاشت و نسیمهای بهشتی و نعمتهای آن به سوی من روان گشت و تا چشم کار میکند قبر من وسیع شد. این بود آنچه بر من گذشت و ماجرای مرگ و سختیهای آن که بیان کردم.

و دوباره شهادتین و عقاید حقه را بیان کرد و گفت:


ای شخص سؤال کننده، مراقب باش نافرمانی خدا را نکنی، و بترس که از تو خواهند پرسید.


این را گفت و سخنش قطع شد.


سلمان فرمود: مرا بر زمین بگذارید خدا شما را رحمت کند، ما هم او را بر زمین گذاشتیم.


فرمود: مرا به جایی تکیه دهید، ما هم او را تکیه دادیم. سپس سلمان (رحمه الله) نگاهی به آسمان کرد و گفت:


«یا مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَییْءٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ، وَ هُوَ یُجیرُ وَ لا یُجارُ عَلَیْهِ ...»


و بعد از دعا، شهادتین گفت و جان داد و از دنیا رفت.


اصبغ می
گوید: در همین لحظات، مردی که صورت خود را بسته بود سوار بر قاطری به سوی ما آمد و سلام کرد، جواب او را دادیم. فرمود: ای اصبغ، در کار سلمان جدیت کنید. ما شروع به مقدمات غسل او نمودیم، آن بزرگوار با خود کفن و حنوط آورده بود.

حضرت خودش او را غسل داد (آن شخص، امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام بود) وقتی غسل و کفن و حنوط تمام شد ما بر او نماز خواندیم و علی (ع) با دست خویش او را در لحد گذاشت.


وقتی کار تمام شد عرض کردم: یا امیرالمؤمنین چگونه از مرگ سلمان با خبر شدی؟ و چگونه آمدی؟...


حضرت فرمود: ای اصبغ، پیامبر خدا (ص) این مطلب را قبلاً به من خبر داده بود، من با مردم کوفه در همین ساعت نماز (عصر) خواندم و به منزل رفتم و خوابیدم، شخصی به خوابم آمد و گفت: ای علی، سلمان از دنیا رفته است. سوار قاطر شدم و آنچه برای اموات لازم است با خود برداشتم، خداوند راه دور را برایم نزدیک کرد و همان طور که می
بینی به اینجا آمدم. این سخن را گفت و دیگر نفهمیدم به آسمان رفت یا به زمین.1


1. سَیْر اِلَی الله فی سیرَة الْاَوْلِیاءِ علیهم السّلام، (از مرگ تا مرگ)، و این کتاب، منبع این مطلب را البحار ـ لئالی الاخبار ذکر کرده است. (نقل در این وبلاگ با تفاوت در متن)



تنزیل ـ قرآن آنلاین
نظرات () 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.